|
اگر چه روز من و روزگار می گذرد...دلم خوش است که با یاد یار میگذرد...
|
همه ی مناسبت ها را نسبت می دهی به یک روز
روزی که شروع می شوی
اما وقتی تو نیستی چگونه باید فعل بودن را صرف کرد
وقتی با نبود بودن های من همه چیز هست
امروز گل های هم میم ات نبودن را صرف کردند
همیشه بر سر خاک و این بار به خاک سپرده شدند
ای بهانه ای برای بودن
"من بی تو" چگونه این "جای خالی" را پر کنم؟
من "نه شیرینم نه لیلی"
این هم از " خط خطی های دلتنگی"
در روزی که آغاز و پایانم یکی است...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چنان که بایدند
نه باید ها
هر روز بی تو روز مباداست...
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می رود
من هم رفتم...
"سهراب سپهری"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا به حال گمان می کردم
خواستن آن همیشه ایست
که همیشه می تواند
داشتن باشد
اما حال یقین می کنم
داشتن همان است
که همیشه می تواند نباشد
یقین می کنم که
خواستن همان
نداشتن است
همان نتوانستن...
ـ به معنای واقعی کلمه ـ
پس چرا گفت آن که
خواستن توانستن است؟؟؟؟؟
و در کوچه پس کوچه های روز ها
و در همین اواخر سالهای آخر...
.
.
.
.
آه،گذشته ام درد می کند!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و تمام حرف هایی که دفن شده بودند را...
نبش قبر شدند
و گناهی بزرگ را مرتکب.
وای بر آنها...!
"هر شب "
که از فرط خستگی وجودم مچاله شد،تمام نیستی ام را هست کردم
رادیو دل روشن بود
اهم اخبار:
بارش شبانه
انقضای -چرک -دل
قحطی تمام...
ــ نهیبی دیگر
و قطره ای دیگر تر
همان قطره ی باران که از چشمه ی خشکیده ی چشمانم هویداست
رادار عطیات فعال شد
-دیشب بود که فهمیدم نامم چیست-
بعد از دو دهه سوختن از "رمض "رمضان،خاموش شدم
سعی ها رو سفید شدند و لبخند زدیم به یأس
رویا کودکانه ام رسید به او
ـــ تنیدن جامعی سیاه به دور خود ـــ
رادیو زمزمه کرد
...مولای یا مولای ...
زمزمه کرد
تولد خاطره ای را که تنها یادگارش همان اشک چشم و لبخند لب است
...انت الکبیر و ان الصغیر...
چند صباحی پیش تر ولادت و اینک صبح شهادتش
... و هل یرحم الصغیر الا الکبیر...
امشب خودم را در این صباح تارین تمام کردم
...مولای یا مولای
رادیو خاموش..................................................................................-نقطه- ته خط.
-شروع-
.؟
.؟!!
.
.؟؟
.؟!
تکرار روز های تکراری
اما نمیدانم چرادقیقا روزهایی قابل تکرار نیستند که دیگر تکراری نیستند!
واما یک ناگهان؛
ناگهانی از جنس شیشه و آب و تاب و توان
یک ناگهان؛
ناگهانی که نه سبز است و نه سرخ
ناگهانی به رنگ های سیاه و مشکی و نام های
تیرگی و خیرگی و چیرگی و ایستادگی ودرماندگی و شاید هم...
دوگانگی
در ابتدا
مدیریت بخش رد کردن روزهای تکراری را به تو می سپارند
-کار که عارنیست.کار،کار است.
حتی اگر ناگهانی باشد و سیاه!
مزد چندانی ندارد؛
حکایت نمک خوردن و نمکدان شکستن
وباز هم شاید...
دستم نمک ندارد!
و اماشرح کارت یا بارت،که شرحه شرحه تو را تشریح میکند
در این میان
گاهی تکه های شکسته شده ی چینی جمع میکن
گاهی تکه های شکسته شده ی یک دل
گاهی محکوم میشوی به تحمل صداهای بلند
گاهی هم شنیدن صداهای لرزان و بغض آلود
گاهی ترس، مهمان چهره ات است
گاهی هم دلواپسی همراه نگاهت
گاهی تو تنها شاهدی؛شاهدقدمهایی که تا نیمه های شب هنـــــــوز سرگردان است
گاهی هم شاهد نگاهی که نگران است
گاهی سهم تو شمارش اشک های مادر است
گاهی در مقابل صبر پدر کم می آوری
گاهی باز هم ناگهانی از خواب می پری
گاهی از خواب می پرانی
گاهی دستانی که تسلیم خواسته ها می شود را هدایت می کنی
گاهی حمایت
گاهی هم صحبت باد می شوی
گاهی هم دست به دامن کاغذ
وگاهی...
دلتنگ می شوی
دلتنگ همان روز های تکراری
که هر روز تکرار میشدند و تو را تکرار می کردند.
هر روزم را به این امید سر میکنم که تنها امیدم نا امید شود
به این امید که کودک بازی های دوران های زشت، قرارمان را فراموش کند
و بی قراری های مرا درمان!
تا من مجبور نباشم نگاه او را هر روز در آینه نگاه کنم!
آه
چه خداحافظی عمیقی خواهد شد
اما ظاهرا این درود را بدرودی نخواهد بود
ومن خود را
دل را، "در حبس ابد تبعید کردم"
اه...!
حرف حساب من چیست؟
اصلا دیگر حرفی نمانده!
صدبار گفتیم و گفتند از واژه های بی طرف و بی تفاوتی واژه ها
صد بار گفتیم و گفتند از دردهای پوستی و درد های ...
صد بار گفتیم و گفتند از درک و ادراک و...
حال می گویندبه درک!
با این همه ...
اما...
ای کاش...
ای کاش نیرنگ ها در همدلی های پاک بی رنگ می شدند
ای کاش غنچه های دوستی شکوفا میشدند
ای کاش حنایش باز هم نیز...
¤
کاش دروغ نبود
دو دلی نبود
یا جای من یا جای او نبود!!!
کاش همه در زندگی نمره انضباط هایمان بیست بود
¤
الهی کوچکم!
اما این کوچک می خواهد عاشقت باشد
تا عشق تو بزرگش کند
تا توان نگاه کردن نگاهش را در آیینه داشته باشد
به حال خود رهایش مکن...
تلخ است
تنها زمان میداند قصه ی رفتنت را
و شاید هم ماندن
اما انگار باطری های ساعت را درآورده اند
وتو زمانی است که بار سفر بسته ای و به قولی"همچون میهمانی سرزده پا به راه و بی قرار رفتنی"
شاید به خاطر امیدی که همسفر احتمالیت برای سفری احتمالی در دلت پروراند
واکنون
سفرت ساعت هفت آغاز میشود
هفتی که هفته ها تو را آغاز میکند و شوق رفتن را در تو بیدار
هفتی که هفته ها و هر هفته برایش هفتگرد میگیری و در تقویم خاطراتت ثبت میکنی
بر کفشهای بی قرارت که مدتی است شسته و رفته انتظارت را میکشند سوار میشوی
نیم روزی را در راه میگذرانی ،همراه نیم نگاه هایی سنگین و...
و دیگر حتی مشدد کردن حروف هم کارساز نیست
ومی خواهی بی تفاوت باشی که تفاوت ها بیداد میکنند
همان "تفاوت ساده در حرف که کفتار را به کفتر تبدیل میکند"
همیشه در پی سکوت بودی و اکنون سکوت بین راه گوشهایت را "کــــــــــــــر"میکند
ودیگر حتی صدای تیک تاک ساعت،جیر جیر تخت و...در فریاد این سکوت گم میشود
لیکن نمیدانی چرا این روز ها را دوست میداری
بیش از همه روز های دوست داشتنی
تیک،تاک...تیک،تاک
" آغاز سال یکهزارو سیصدو هشتاد و نه"
و حال آغازی دیگر
همه در تدارکات این آغازو تدارکات ما میان این همه نیست!
تدارکات ما در سفر است و عده ای در تدارکات این سفر
عده ای در منزلی نو و گروهی در پی نو نواری منزل
در این میان دیگری سومی هم هست که...نیـــــــــست!
وگروهی هم در پی تحول حال در حول حالنا الا احسن الحال
و حــــال...
از اتاق به هال میروی و از هال به اتاقی دیگر
در جست و جوی تحول
و نمیدانی که حال را باید در جایی دیگر جست.
روز شمار زندگانی روز های آخر را متذکر میشوند
وتو را از مرتبه ی دهگان به دهه ای دیگر هدایت میکنند
دیگر وقتی نمانده و کلی کار که مانده!
ثانیه ها با وسعتشان به سرعت ذهن تو را سپری میکنند
و تو نیز خاطراتت را مرور
و معنی یک چشم به هم گذاشتن را میفهمی!
جمله ای که آشنایت بود
دیروز و امروز و فــــــــــــــردا!
جمله ای که خاطراتی را به دوش میکشد
خاطرات غفلت؛
خاطره ی جا ماندنت از اتوبوس؛
سفری که به پایان رسید؛
عمری که گذشت و سالی که متحول شد،تنها در عرض یک چشم به هم گذاشتن!
و تو در میان این چشم و چشمی ها به یاد می آوری...
حرف بزرگی که بزرگ نبود
آوایی که نسیان ناپذیر نبود
توقعی که به جا نبود
و اعتنایی که بی اعتنایی نبود!
تو به یاد می آوری و فراموش نمیکنی
نه به این معنا که فراموشی ناپذیرند،بل به این معنا که مـــــــــــی خواهی فراموش ناپذیر باشند!
و سالی را نو میکنی همراه خاطراتی کهنه و دوستانی کهنه تر
ومـــــــی نازی
"به تک تک این ثانیه های سپری گشته ی عمر؛که به قدیــــــــمی شدن دوستی ات می ارزد!"
گویا فاصله ای نیست!
گویا اصلا نیست!
به ساعت نگاه کن...
همان ساعت قدیمی روی طاقچه که دیگر نیست!
وسعت ثانیه را می فهمی...؟؟؟
که چه زود دیر میشود و چه دیر زود!
به چهره ها نگاه کن...
که چگونه در همند...
و چگونه تحمل میکنند این درد غیر قابل تحمل را..!
حکایت دل را ...
دل درد را...
دل دردی که دلیلش پیچیدگی است نه دل پیچه!!!!!
و دوایش حرف...
همان مزاحمی که چند روزی است آویزانت شده!
سنگینت کرده!
پر شدی از آن!
از حرف...
عوض میکنم...
خطم را عوض میکنم!
برای رهایی از شر مزاحم!
تا سبک شوم..
و خالی..
و خوب.
به روی خودم نمی آورم و نیاورید که چه قدر کوتاه است فاصله ی خوبی و بدی!
که فاصله ای نیست.
که اصلا...
نیست!!!!
خواب دیدم...
خوابی خالی از دلهره ،موقع چسبوندن عکس ها...
خواب مردان خدا...
مردان بی ارعا...
حسین علم الهدی...
خواب همت،که خیبر و فتح کرد!
آوینی که روایت فتح میکرد!
فهمیده...
که خیلی ها نفهمیدنش!
خواب آب،خاک،افلاک
خواب مردان بی باک
خواب دلم،که توی تنگه ی چزابه تنگ شد و توی اروند رود،غرق!
توی شلمچه غروب کرد و توی طلاییه،طلوع!
خوابی سراسر سکوت و خلوت و آرامش...
خوابی که سوال:"آیا کسی هست آغوشش را به من غرض دهد،تا یک دل سیر در آغوشش گریه کنم"
بی جواب نمی ماند!
خوابی که شب با آغوش سردش آتشم را خاموش کرد!
دیگر دستی نبود که مرا از دنیایم بیرون کشد!
قلبی نبود که سکوتم را بشکند!
ذهنی نبود که سنگینم کند از حرف و...
روحی نبود که آویزانم شود۱
من بودم و خودم و خدام و مردای خدام!
برای مرد بودن باید فهمیده باشی ،مثل همت.
همت داشته باشی،مثل آوینی....
باید مرد باشی!
مرد...
از آخر مجلس شهدا را بردند!!!
مرا به صحن بهشتت نمی بری؟
اگر چه غرق گناهم ولی ...
خبر دارم که تو آبروی کسی را نمی بری!
چه قدر خوبی و مهربان و دل رحم،و در دقایق عمرم شناوری...
.
.
.
بدون تو این شعر ها چه دلتنگند!
بدون نام تو اصلا چه شعری چه دفتری!
در اوج بی کسی ام در خیال من هستی ...!
تویی که یار ترین یار و یاوری...
ومن در این طرف در انتظار رسیدن یک پیک،یک دعوتنامه...
ومن عمریست که در انتظاری بیهوده به سر می برم!
آن طرف،خیابان ها بوی خاطرات کهنه و پیر می دهد...
ومن برای لمس این خاطرات می خواهم سفرم را...
وکسی در آنجا نمی خواهد رفتنم را...
و من دلتنگ می شوم...
دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها.
وگوشه ای مینشینم،وحسرت ها را می شمارم.
وصدای باختن ها را...
شکستن هارا...
نمی دانم کدام امید را نا امید کرده ام...
وکدام خواهش را نشنیده ام...
وبه کدام دلتنگی خندیده ام...که این چنین دلتنگم!
و دود می خیزد از خلوتگاه من!
دور از این همه هیاهو،دلم کویر می خواهد و تنهایی و سکوت.
آغوش سرد شبی که آتشم را فرو نشاند
نه دیوار...
نه در...
نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم!
نه پایی که در نوردد مرزهایم را!
نه قلبی که بشکند سکوتم را!
نه ذهنی که سنگینم کند از حرف!
نه روحی که آویزانم شود...
من باشم و
ت ن ه ا ی ی
اشک هایم دیگر غمخوار ندارد!
حرف هایم را کسی باور ندارد
یا که گویا طرفداری ندارد!
حرف های من بی سر و پا...
که دیگر طرفداری ندارد!
و در آخر این که...
کسی کاری به کار من ندارد
بودنم را هم کسی باور ندارد.
همه اش حرف است و همه اش باد هوا
این است بی باوری من در برابر باور ها...
تنها یک خواهش، برای این بی سر و پا...
برای این بی باور باور ها...
برای این باور بی باوری ها...
بنویسید بعد مرگم روی سنگ قبرم...
با خط نرم ،درشت ،زیبا...
او که این جا خوابیده،در این گور سرد بی هوا...
بودنش را کسی باور نداشت...
برای همین جایی میان ما نداشت!!
از این و آن
از آن سران بی نشان...
از این شبای آسمان...
پریشانم ...پریشان!
از ابتدای آن چه هست و نیست!
از انتهای آن چه بود و نیست!!
از کوله ام که غرق غم است!!!
از این جهان که آدم خوب در آن کم است!!!!
.
.
.
چرا کم است؟
عده ای بی خبرند؟
عده ای کور و کرند؟
... و گروهی پکرند؟
«دلم از این همه بد می گیرد...
... و چه خوب آدمی می میرد.»
خسته شدم از خستگی و خستگی هم از من!
از بیدار شدن به امید دیدن جای خالیش و احساسش توی وجودم!
چه حکایت خوبیه،حکایت کنه بودن! سیریش بودن!...
توی این دنیا که هیچ کس هم و نمی خواد و باید به زور خودت و توی دل کسی جا کنی...،توی دل خستگی جا برای همه هست!
نه اون قدر سبکه که وزن شو احساس نکنی،نه اون قدر سنگین که...
اسمش "بد"، "خوب" در رفته! وگرنه هیچ چی حالیش نیست...
نه می فهمه صبر چیه،نه حوصله،نه...
فقط...
پر کرده فضای خالیم و...
پر از خالی!
هیچ راهی برای آزادی نیست.
کارش از چایی و خواب و سفر و ... گذشته!
تنها راه رهایی!رها کردن خودته!
م
ر
گ
ه
می ترسم اون موقع من نخوام جداییمون و...!
هر چی بعضی حکایتا،حکایت خوبیه،حکایت عادت...
باید عادت کنم،عادت نکنم!
باید تمرین و از همین الآن شروع کنم!
باید...
عبوراز تنهایی دستور واصله است.
باید از خویش گذشت و به او رسید،باید پرواز را سریع تر آموخت.
آن جاست،ببینید،همه به آن سمت می روند...
بالا...
از شهیدی خواندم:«تا کسی از سیم خاردار های نفس خود نگذرد،از سیم خاردار های دشمن نمی تواند بگذرد»
تمرین رزمی شبانه در دستور کار همه است،اگر در شب از زیر سیم خاردار های نفس نگذریم،دم صبح تیر بار چی شیطانه،همه را قلع و قمع می کنه.
باید از دل شب استفاده کرد...
سلاح گریه در دستانمان است،کمی سر را خم کنیم از زیر سیم خاردار ها گذشته ایم.
آن طرف سیم خاردار ها آن قدر جذاب است،هر چه بخواهی هست...
آن قدر فضای خالی برای «یا حسین» گفتن هست!
جای ما خالی....
..وبه این می اندیشم،جای من اینجا نیست...نباید باشد...نمی خواهم که باشد!!!
گویا وقت آمدن ترن را اشتباه سوار شدم...
اما نه...
خواب مرگ مرا فرا گرفته وخط شهادت را سوار نشدم.
و هر چه غصه بخورم فایده ای ندارد،باید از اول سوار شد...
.
.
ای کاش این بار دیگر در تقاطع شهادت که باید خط عوض کنم خواب نباشم!!